تبليغاتX
لبخند مونالیزا...


لبخند مونالیزا...

تن من جون میده پرپر بزنه زیر رگبار تگرگ

 

تاریخ به ما خیانت کرد

هیچگاه به این زمان تعلق نداشتیم

باید اسب سوار می شدیم

و شبیه کردهای نمی دانم کجای کشور می تاختیم

سهم ما اسب های فلزی پارک ارم نبود

نیمکت های چوبی چیتگر

دوچرخه های اجاره ای اش

باید اسب سوار میشدیم

سهم ما ۲۱ نبود

حق ما حکم نبود از میان این همه بازی

ورق ورق بر میخوریم بین هفتاد میلیون جمعیت

تو سرباز/

معاف از سیگار برگ و مشروب و قنداق کلاشینکف وقنداق بچه هایمان که متولد نخواهند شد هرگز

که نطفه ها در راه این همه فاصله می میرند

من بی بی با چادر!

که اجتماع با هزار لایه جبر روی سرم می کشد

زیر لحافمان میکروفن پیدا میشود

هفتاد ملیون جمعیت چشمشان به ماست

که در کدام عشق بازی اعتراف خواهیم کرد: کم آوردیم.

از ما ضبط شده هزار بیت عاشقانه ی ساختار شکسته

و زیز تختمان ده ها شیشه ی جانی واکر

باید قیچی برداریم

وتمام شهرهایی را که بینمان فاصله انداخته را  از نقشه جدا کنیم

جغرافیا هم به ماخیانت کرد.

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 13:22 توسط مریم خالقی| |

سلام

دلیل خاصی برای به روز رسانی ندارم جز اینکه بگم زنده ام و شرمنده ی تموم دوستایی ام که کامنت گذاشتن و جوابی از من ندیدن...راستش این شهر لعنتی با تمام خاطراتش حسی برای نوشتن واسم نمیذاره...من حالم خوبه! (تا خوب چی تعریف بشه...)

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 16:35 توسط مریم خالقی| |

 

تقدیم به تمام آنان که ایستاده میسوزند  و زخمی تبر و چاقوهای جیبی عشاق پوشالی اند...                   

 

بر دوش میکشم کسالت جنگل پیر را

کمرم را قوز میکنم

هیئت حلزون را به تنم می آورم

به چاقوی جیبی تو فکر میکنم

تصمیم را گرفته ام برای درخت شدن

تنه ای خشک

خوراک حکاکی چاقویت

کمرم را قوز میکنم

که روی انحنایش یک بیت عاشقانه بنویسی

تقدیمش کنی به E.A  !

چاقو را روی بازویم فرو کن

بعد به یادش گریه کن

تکیه بده به من

فکر کن درختی شده ام برای چاقویت

کمرم می سوزد از یادگاری هات

دور می شوی

روی درختی دیگر نامی تازه حک میکنی

دور میشوی

تصمیمم را گرفته ام برای مردن

توی قالبی که محتوایش را خالی کردی

با چاقوی زنجانت...

 


 پ.ن۱: من از ایشون خبر دارم...آشنایی که نظز خصوصی  گذاشتی و نه آدرس وبلاگ گذاشتی نه میل...چه جوری خب من جواب بدم؟؟!!

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 10:41 توسط مریم خالقی| |

 

 

۱:

        بی تخم و ترکه تر از آنیم

که به یائسگی روحمان فکر کنیم

به اینکه پاهایمان همیشه اشتباه رفته اند

باید یک روز کلید باغ آلبالو را از چخوف بگیریم

اجرای قصاص این همه اشتباه به هزار ترکه ی آلبالو نیاز دارد

که به لحظه لحظه ی هستی امان بزنیم

خوب است که بی تخم و ترکه ایم

وگرنه باید خلاف عادت

دعا میکردیم

برای تک تک اسپرم هایی که بالقوه گی درد را بر دوش میکشیدند...

۲:

بی تو مثل جعبه ای مقوایی ام

زیر باران

که از هم میپاشد

بنیان کاغذی ام

 


پ.ن ۱:زین پس کمتر خواهم بود.

پ.ن ۲:از هر حیوان انسان نمایی که خزعبلات و افکار احمقانه اش را برایم کامنت خصوصی میکند تقاضا دارم خفه شود و به غرایض حیوانی اش بچسبد. (بچه ها شرمنده طرف صحبتم هیچکدوم از شما عزیزان نیستین)

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 9:33 توسط مریم خالقی| |

با انزجاری مضاعف تقدیم به: (...)

 

یخ مشتی مرتعش از ترس

پنج انگشت پریشان از ترس

ترسیده بودم...میترسم

ذوب میشود درون دست های تو

درون مشت های بزرگ مردانه ای

که خورد میکند درون خود

زنانه ی التماسی که تکدی نمیخواست کند...

دریوزه گی آغاز رقص شرافتش بود

پیش چشم هزار حرومزاده

که پا میکوفتن

دست میساییدن به هم

جرقه میزد از تماسشان

آتش هی کشف میشد

ولی آتش آن آتش نبود که من کشف کردم میان غار سینه ام

مشعل راه هزار حرومزاده شدم

ترسیده بودم...میترسم

تشویق میکردن

شراب قل میزد از دهانه ی سرشان

شاخه های سرشان به هم میخورد/ حال من/ صدا میداد

پناه به ارگ سینه ی تو آوردم

قلعه ی هزار دوشیزه ی زخمی

مدفن

گور دسته جمعی هزار روسپی بی سر

سرم به سنگ میخورد

پناه آورده بودم

ترسیده بودم...میترسم

هزار حرومزاده چشم دوخته بودند

به من که ایستاده میسوختم

من که سر نداشتم

من که مشعل بودم

من که دستهایم را هم جا گذاشته بودم میان مشتهایت

هزار حرومزاده چشم دوخته بودند

به من که بی دست بی سر

قرار بود فاتح تو باشم

میترسم...ترسیده بودم از ارتفاع

بی سر بی دست سقوط کردم از تو

هزار حرومزاده چشم دوخته بودند

به خاک افتاده بودم

خون میچکید از تمامم

سرم میچرخید در باد

دست هام درون مشت تو بود که میرقصیدی

هزار حرومزاده چشم دوخته بودند به من

منی که ترسیده بودم

منی که ترس مرا کشت...

مریم خالقی

اسفند ۱۳۸۷

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 9:7 توسط مریم خالقی| |

 

برای من مثل "چگوارا" سیگار بکش

وقتی کنارتم

لزومی به گرفتن این دست های یخ زده نیست

دسته ی صندلی را بگیری بهتر است

یا حتی دسته ی پلاستیکی چمدان را

فقط مثل "چگوارا" سیگار بکش

من که با تو مشروب نمیخورم

پیک را به سلامتی دوست دخترت به دسته ی چوبی صندلی بزن

فقط دستت به تن من نخورد

همه ی انگشتات داغ میگذارند روی تنم

پدرم را هم هیچوقت نمی بخشم

چون روی تمام اسب هایمان نعل داغ زد

من و تمام آن مادیان از نژاد هم بودیم

که داغ خوردیم

سلول سلول تنمان از حرارت متلاشی شد

دارم گریه میکنم

نه تو حتی لیاقت نداری مثل "چگوارا" سیگار بکشی...

.

.

.

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 9:23 توسط مریم خالقی| |

شعر مشترکی از من و امیر خالقی بخوانید در:

www.bonnet.blogfa.com

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 16:3 توسط مریم خالقی|

 

مادرم نماز میخواند

و اصلا از آن مادرهایی نیست که بلد  باشد کنیاک سرو کند

یا به جای ترشی انداختن

بتواند انگورهای درشت یاقوتی را دون کند

و درون دبه بریزد

و هفت سال صبر کند...

و بوی الکل توی خانه ی ما

فقط از  جعبه ی کمک های اولیه می آید

و همیشه چقدر دوست داشتم پدرم سیگار برگ بکشد

ولی الان فکر میکنم اگر احتمالا (بهمن) ۵۷ هم بکشد

بخاطر یاد بود انقلاب است

بی آنکه مرد انقلابی ای باشد

پدرم حتی سربازی هم نرفته

و من چقدر عکس های زمان  شاه اورا دوست دارم

و آن وقت ها چقدر پدرم جوان بود

و فکر میکنم خوشبخت...

و امروز دلش به من خوش است که کسی بشوم

و افسوس ...

هم برای پدرم

و هم برای مادرم که پای سجاده برایم دعا میکند

و اصلا از آن مادر هایی نیست که بلد باشد کنیاک سرو کند...

 

مریم خالقی

شهریور۸۸

 

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 0:45 توسط مریم خالقی| |

سلام:

باورم نمیشه توی این فصل بی عشقی بشه شعر تازه ای گفت.فصلی

 که هرکه نزدیک من است یا چند بار فکر کرده  خود را درون سد کرج

بیندازد یا به صورت بالقوه این توانایی را دارد که شیر گاز خانه ی مجردی اش

را باز کند و خلاص! ولی نه...حتی حوصله ی این کار را هم نداریم!

اینم یه شعر:(بی عشق...بی وجدان...و بی تو...)

 

احتمالا یک روز نامم را

روی یکی از کوچه های شهر میگذارند

روی یک کوچه ی بمبست

که تمام ساکنانش فرزندان مشروع یا احتمالا نامشروع منند

که دیر از خواب بیدار میشوند

قهوه ی تلخ میخورند

سیگار میکشند

مشروب می خورند

و اصلا روزنامه نمی خوانند

و اصلا وجدان ندارند

- مثل خود من -

برایشان مهم نیست به زندگی چند تا "ندا" تجاوز شده

و سر چند تا "گلسرخی" را زیر آب کرده اند

و چند تا "شریعتی" را در نطفه خفه کرده اند

وچند تا مثل خود "من" را ابتدا تحقیر و باز هم تحقیر کرده اند

من که هیچکس نبوده ام

من فقط وجدان نداشتم

و هرکاری کردم نتوانستم وانمود کنم:

که آه "فروغ" چه دردی کشیده

و اوه "سهراب" چه عارف بزرگی بوده

و وای که "کریشنا مورتی" با من چه کرده

من هرکاری کردم نتوانستم جز خودم باشم

جز لخته ای نا امید پوچ و بی تفاوت

در شریان های خشکیده ی شهرم...

هرچه فکر میکنم میبینم دیگر احتمال اینکه کوچه ای به نامم  شود نیست!!!


پ.ن۱:زبون شعریم خیلی عوض شده. نمیدونم چرا...دلم برای یه شعر

 عاشقانه نه حتی یک لحظه عاشقانه لک زده.

پ.ن۲:خواهشا افراد موج سبزی به خاطر اسم "ندا" به من نتوپن...

من واسه این قضیه فقط متاسف شدم چون خیلی به تقدیر معتقدم...

ولی بیشتر از تاسف کاری ازم ساخته نیست.

پ.ن۳:دیگه حالم از این شاعرا و هنرمندایی که تو تاریکی شمع روشن

میکنن و گریه میکنند و از این "آه" های کلیشه ای میکشند  و

هر مزخرفی که میخونی رو شاهکار میخونن به هم میخوره.

پ.ن۴:من واقعا آدم شاعری نیستم و اصلا به شاعر خاصی علاقه ندارم

 و از اینکه یه زمانی"سهراب"میخوندم و حال میکردم تعجب میکنم و

چه جوری باید به این جماعت حالی کنیم که بابا انقد از این شاعرا

خدا نسازین و مزخرفاتشونو از بر نکنین!

پ.ن۵:واقعا نمیدونم من که انقد سر "بادبادک باز" غصه خوردم چرا سر

 این انتخابات و حاشیه هاش ککم هم نگزید و از اینکه رای سفید دادم کلی

حال کردم و به خودم ایول گفتم که چه انتخاب درستی کردم!

پ.ن۶:عجیب هوس کتاب کردم و احتمالا اگه به ناشری برخوردین بهش بگین

 این "۱۹۸۴" رو از نو بچاپن واقعا فونت مضخرفی داره و مثل این کتابای

 قدیمیه شریعتی و هدایته!

پ.ن۷:چاپ جدید "قلعه حیوانات" و دیدین؟؟! دقیقا نصف شده با ترجمه ای

احمقانه!

پ.ن۸:باورم نمیشه چقدر حرف زدم....ببخشین به بزرگی خودتون...

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 10:29 توسط مریم خالقی| |

 

 

مقدمه: (من به هیئت "ما" زاده شدم... به هیئت پرشکوه انسان!)*

این روزا همه چیز یا بیش از اندازه مشترکه یا بیش از اندازه خصوصی! برای من 

بیشتر همگانیه! حتی خواب هام...وقتی خواب میبینم جمعیت پریشانی را

پشت وجودم حس میکنم که فریاد میزنند...فریاد میزنند...فریاد میزنند

 درد مشترک را حس مشترک بیزاری را...

این روزها همه جا ترکیب بوی سیگار و بوی آبنبات را حس میکنم...

بوی تعفن انگیز آفتاب را و بوی ترش عرق خدارا که نتوانست مرا به راه بیاورد...

و بوی عطر پیرهن کسی را که هرگز ندیده ام...

اصل مطلب:( دستان بسته ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان در بر کشم)*

شعری برای کافکاها و مسخ شدگان :

 

خوابش را میبینیم

خوب شراب موروثی بالای رف

و صبح ناشتا

خون دلمه شده ی عشق را می خوریم

بعد به جان هم میفتیم

شاید هم خوابش را میبینیم

- بله خوابش را میبینیم-

شلیک گلوله خوابمان را میکشد

استارت مسابقه ی اسبدوانی

اسب میشویم...

نه آنقدرها ن.../جیب هایمان را زدند!

شرط بسته بودیم سرخودمان

باخت دادیم

نه این بار خواب نبودیم...

از بالای رف شراب افتاد

چرتی نبود که پاره شود

ما اسب های چوبی شدیم

کافکا داستان مارا نوشته بود...

 

فرع مطلب:(آنک در کوتاه بی کوبه در برابر و آنک اشارت دربان منتظر)*

پی نوشت:

پ.ن۱: حتما میدونین که سطرهای ستاره دار قسمت هایی از شعر

در آستانه ی شاملوست...آخخخخخخ که چه شاهکاریه

پ.ن۲:یه چیز بی ربط: من نمیدونستم بازیگر نقش پیکاسو

 تو فیلم مودیلیانی ایرانیه! امید جلیلی!

پ.ن۳: حالا که ماه رمضونه نمی دونم چرا این تک مصرع به ذهنم رسید:                                     

    "بی اعتقاد مذهبی گستاخ تر از همیشه ام"

پ.ن۴:رخصت زیستن را دست بسته دهان بسته گذشتم...

دست و دهان بسته گذشتیم...*

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 9:46 توسط مریم خالقی| |


Design By : Night Skin